تبليغاتX
src="http://www.toplinks جدی و طنز
. تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است» . تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم» . تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام» . تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد» . تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است ». تو گفتی «من نمی‌توانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد» . تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من می‌توانی به انجام برسانی » . تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد» . تو گفتی «من احساس تنهايی می‌كنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد» . تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام» . تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام» . تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار ». تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام » . -
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در شنبه سی ام اردیبهشت 1391 و ساعت 1:4 |
*یه بار تو یه جمعی بودم مامانم زنگ زد گفت: یه سوالی ازت می پرسم اونجا تابلو نکن! فقط با آره یا نه جواب منو بده! باشه؟ گفتم: باشه. گفت: اوضاع اونجا چه جوریه؟! *بنده خدا میره قهوه خونه میگه یه فنجون قهوه چنده...؟ طرف میگه پونصد. رفیق مون می پرسه شکرش چنده...؟ او هم میگه مجانیه. ایشون هم میگه پس 2 کیلو شکر بده! *بنده خدا می ره امتحان گواهی نامه بده. چندبار رد میشه. بعد تو راه پلیس جلوش رو می گیره. می گه گواهی نامه! اون هم میگه دادین که می خواین؟ *دوتا جمله خفن دارم نه حسین پناهی گردن میگیره نه دکتر شریعتی! موندم چیکارش بکنم! *یه ضرب المثل چینی هست که می گه: تا ایران هست بازیافت چرا؟!؟ *از این طرح هزاران لبخند که هیچی به ما نرسید. حالا اگه یه طرح هزاران فحش بذاره من یه نفری همه رو برنده میشم ! *چه لحظه باشکوهی بود. اون لحظه... وقتی معلم می بردمون پای تخته تا ازمون درس بپرسه وسطش زنگ می خورد...! *مسخره ترین سوالی که میشه از یکی پرسید: می تونم بهت اعتماد کنم؟! در تاریخ حتی یک مورد هم جواب منفی ثبت نشده! *تا حالا دقت کردین وقتی یه نفر شمارو دعوت به دیدن یه فیلمی که قبلا خودش دیده می کنه تو مدت فیلم یه جوری نگاتون می کننه که انگار خودش فیلم رو ساخته؟! *دو نفر داشتن با هم خالی می بستن. اولی گفت 40 سال پیش ساعت بابام تو همین رود افتاد! دیروز بعد این همه مدت رفتیم غواصی پیداش کردیم سالم بود! دومی گفت بابای من 40 سال پیش افتاد تو همین رود، دیروز دیدیم اومد خونه سالم سالم بود! اولی گفت تو این مدت او زیر چی کار می کرد؟ گفت: ساعت بابای تو رو کوک می کرد. *همون دو نفر داشتن باز دوباره برای هم خالی می بستن. اولی می گه بابای من یه طویله خیلی بزرگ داره. وقتی یه گاو واردش می شه تا بخواد برسه ته طویله بچه دار می شه. اون گوساله هم گاو می شه. باز هم اون گاوه بچه دار می شه و باز دوباره اون گوساله گاو می شه. همین جوری تا 7 بار این اتفاق می افته. بعد تازه گاوه می رسه ته طویله. دومی می گه این که چیزی نیست. بابای من یه عصای بزرگ داره. وقتی می ره بیابون برای شکار شیر، برای اینکه آفتاب اذیتش نکنه یا عصاش ابرها رو می کشه بالای سرش تا سایه بشه. اولی می گه. حالا بابای تو این عصا را کجا نگه می داره؟! دومی می گه: تو طویله بابای تو! *نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید: «شما برای چی می نویسید استاد؟» برنارد شاو جواب داد: «برای یک لقمه نان.» نویسنده جوان گفت: «متاسفم. برخلاف شما ما برای فرهنگ می نویسیم» و برنارد شاو گفت: «عیبی ندارد پسرم. هرکدام از ما برای چیزی می نویسیم که نداریم.»
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 و ساعت 12:54 |
اگه فوتبالیست بود همه میشناختنش!!! اگه هنرپیشه بود همه میشناختیمش!!! تا به حال عکس این دانشمندان جوان و نابغه کشور را دیده اید ؟ جوانی که با همه درد ها و مشکلات جسمانی تا آخرین لحظات زندگی خود دست از کسب علم و دانش برنداشت و مدال های افتخار را یکی پس از دیگری به گردن آویخت ... ... محمد شیرعلی شهرضا که از دانشجویان ممتاز دانشگاه صنعتی شریف و متولد سال 1365 بود دانشجوی نابغه دانشکده علوم ریاضی دانشگاه صنعتی شریف که دانشجوی نمونه کشوری سال 86، دارنده رتبه اول جشنواره جوان خوارزمی در سال 85 و پژوهشگر ممتاز انجمن رمز ایران بود. در طول دوره کارشناسی خود موفق به ارایه 80 مقاله علمی در کنفرانس‌های بین‌المللی شد و 13 مقاله چاپ شده در مجلات معتبر علمی پژوهشی داشت و یک اختراع ثبت شده نیز از خود به جا گذاشت. او در سال 1385 به عنوان پژوهشگر جوان ممتاز انجمن رمز ایران در مقطع کارشناسی برگزیده شد و در دومین کنفرانس بین‌المللی ایکتا 2006 (ICTTA 2006) به عنوان جوان‌ترین محقق انتخاب شد و همچنین در یازهمین کنفرانس بین‌المللی انجمن کامپیوتر ایران (CSICC2006) به عنوان جوان‌ترین محقق برگزیده شد. این دانشجوی فقید یک کتاب به عنوان «آموزش الگوریتم‌ها» تألیف کرد و همچنین 2 بخش برای دایره المعارف Encyclopedia of Mobile Computing &commerce و کتاب Handbook of on secure Multimedia Distribution را نوشته است. زمینه‌های تحقیقاتی مورد علاقه وی نهان‌نگاری اطلاعات، برنامه‌نویسی تلفن همراه و سیستم‌های تفکیک کاربران انسانی از ماشین بود. وی چندی پیش بر اثر ناراحتی ستون فقرات درگذشت.
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 و ساعت 19:49 |
وقتی کارگزاران انوشیروان ساسانی در حال بنا کردن کاخ کسرا بودند به او اطلاع دادند که برای پیشبرد کار ناچارند برخی از خانه هایی که در نقشه بارگاه ساسانی قرار گرفته اند را نیز به قیمتی مناسب خریداری و سپس ویران کنند تا دیوار کاخ از آنجا بگذرد، اما در این میان پیرزنی هست که در خانه ای گلی و محقر زندگی می کند و علیرغم آنکه حاضر شده ایم منزلش را به صد برابر قیمت واقعی اش از او خریداری کنیم باز راضی نمی شود . چه باید کرد؟ انوشیروان گفت " از من نپرسید که چه باید کرد . خودتان بروید و بنا به رسم عدالت و رو ح جوانمردی که همهء ما ایرانیان داریم با او رفتار کنید " . کسانی که از ویرانه های کاخ کسرا (ایوان مداین) بر ل ب دجلهء عراق دیدن کرده اند حتما دیوار اصلی کاخ را هم دیده اند که در نقطه ای خاص به شکل عجیبی کج شده و پس از طی کردن مسیری اندک باز در خطی راست به جلو رفته است . این نقطه از دیوار همان جاییست که خانهء پیرزن تنها بود و بنای کاخ را به احترام حقی که داشت کج ساختند تا خانه اش ویران نشود و تا روزی هم که زنده بود همسایهء دیوار به دیوار پادشاه ماند . از آن زمان هزاران سال گذشته است اما دیوار کج کاخ کسرا باقی مانده است تا نشانهء روح جوانمردی مردم ایران و عدل پادشاهانشان در عهد ساسانی باشددیوار کج کاخ کسرا بر جای مانده است تا یادآور آن پیرزن تنها و نماد روح جوانمردی مردم ساسانی و نشانهء عدل و عدالت انوشیروان باشد.
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در شنبه بیست و ششم فروردین 1391 و ساعت 23:2 |
دلت شاد و لبت خندان باد " برایت عمر جاویدان بماند " خدا را میدهم سوگند بر عشق " هرآن خواهی برايت آن بماند " به پایت ثروتی افزون بريزد " كه چشم دشمنت حيران بماند " تنت سالم سرايت سبز باشد " برايت زندگی آسان بماند " تمام فصل سالت عيد باشد " چراغ خانه ات تابان بماند . سال نو برشما وخانواده محترم مبارک
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در چهارشنبه دوم فروردین 1391 و ساعت 1:0 |
فکر می‌کنم این بهترین و واقعی‌ترین توصیفی از واژه‌ی «دوست» است که تا کنون شنیده‌ام: دوستان...... تو را دوست می‌دارند اما معشوق تو نیستند، مراقب تو هستند؛ اما از اقوام تو نیستند . آن‌ها آماده‌اند تا در درد تو شریک شوند؛ اما از بستگان خونی تو نیستند. آن‌ها ..... دوستان هستند! یک دوست واقعی همانند پدر سخت سرزنشت می‌کند ، همانند مادر غم تو را می‌خورد، مثل یک خواهر سر به سرت می‌گذارد ، مثل یک برادر ادای تو را در می‌آورد ، و آخر این‌که بیش‌تر از یک معشوق دوستت می‌دارد
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در شنبه سیزدهم اسفند 1390 و ساعت 18:34 |
با یزید بسطامی شبی نماز می کرد. آوازی شنید که «هان ! شیخ خواهی که آن چه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟ » شیخ گفت: « ای بارخدایا! خواهی تا آن چه از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا هیچ کست سجود نکند؟ آوازی شنید که :نه از تو و نه از من.
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در سه شنبه نهم اسفند 1390 و ساعت 14:14 |
خر جماعت طرف نشوید!!!!!!! یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود در یک چمنزاری خرها و زنبورها زندگی میکردند.روزی از روزها خری برای خوردن علف به چمنزار میآید و مشغول خوردن میشود.از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گلهای کوچکش مشغول مکیدن شیره بود، میکند و زنبور بیچاره که خود را بین دندانهای خر اسیر و مردنی میبیند، زبان خر را نیش میزند و تا خر دهان باز میکند او نیز از لای دندانهایش بیرون میپرد.خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد میکرد، عرعر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال میکند. زنبور به کندویشان پناه میبرد. به صدای عربده خر، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را میپرسد. خر میگوید: زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است باید او را بکشم. ملکه زنبورها به سربازهایش دستور میدهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند. سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها میبرند و طفلکی زنبور شرح میدهد که برای نجات جانش از زیر دندانهای خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است. ملکه زنبورها وقتی حقیقت را میفهمد، از خر عذر خواهی میکند و میگوید: شما بفرمایید من این زنبور را مجازات میکنم. خر قبول نمیکند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر میکند که نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم. ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر میکند. زنبور با آه و زاری میگوید: قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم. آیا حکم اعدام برایم عادلانه است؟ ملکه با تاسف فراوان میگوید: میدانم که مرگ حق تو نیست. اما گناه تو این است که با خر جماعت طرف شدی که زبان نمی فهمد و سزای کسی که با خر طرف شود همین است .
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در جمعه پنجم اسفند 1390 و ساعت 23:52 |
دست عشق از دامن دل دور باد! می‌توان آیا به دل دستور داد؟ می‌توان آیا به دریا حكم كرد كه دلت را یادی از ساحل مباد ؟ موج را آیا توان فرمود: ایست! باد را فرمود: باید ایستاد؟ آنكه دستور زبان عشق را بی‌گزاره در نهاد ما نها د خوب می‌دانست تیغ تیز ر ا در كف مستی نمی‌بایست داد --
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در سه شنبه دوم اسفند 1390 و ساعت 21:32 |
بخار دلتنگی نشسته بر شیشه ی احساسم را کاش با (هایی) پاک کنیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در سه شنبه دوم اسفند 1390 و ساعت 20:46 |
-- دو قطره آب كه به هم نزديك شوند، تشكيل يك قطره بزرگتر ميدهند.. . اما دوتكه سنگ هيچگاه با هم يكی نمی شوند ! پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشيم، فهم ديگران برايمان مشكل تر، و در نتيجه امکان بزرگتر شدنمان نيز كاهش می یابد. .. آب در عين نرمی و لطافت در مقايسه با سنگ ، به مراتب سر سخت تر، و در رسيدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است. سنگ، پشت اولين مانع جدی می ايستد. اما آب... راه خود را به سمت دريا می يابد . در زندگی، معنای واقعی سرسختی، استواری و مصمم بودن را ، در دل نرمی و گذشت بايد جستجو كرد . گاهی لازم است كوتاه بيايی ... گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...اما می توان چشمان را بست و عبور کرد گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری.. . گاهی نگاهت را به سمت ديگر بدوزي که نبینی... . ولی با آگاهی و شناخت درنهایت بخشیدن را خواهی آموخت
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در سه شنبه دوم اسفند 1390 و ساعت 20:27 |
امید شخصی را به جهنم می بردند.در راه بر می‌گشت و به عقب خیره می‌شد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید. فرشتگان پرسیدند چرا؟پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد... او امید به بخشش داشت.////. عشق امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.امیر برگشت و دید هیچکس نیست .شاهزاده گفت:عاشق نیستی !!!!عاشق به غیر نظر نمی کند.////. زیبایی دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام.
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در جمعه چهاردهم بهمن 1390 و ساعت 19:14 |
. ایمیل اشتباهی روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر و بالاخره به اینترنت مجهز است. تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند. نامه را مینویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد. در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی، زنی که تازه از مراسم خاکسپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند. اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد. پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را نقش بر زمین می بیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد که در ایمیل نوشته بود : گیرنده : همسر عزیزم موضوع : من رسیدم میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی. راستش آنها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا میاد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته. من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه. فردا می بینمت. امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه .. . وای چه قدر اینجا گرمه !!!
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در شنبه هشتم بهمن 1390 و ساعت 13:40 |
دو تکه خاطره بیات شده :امروز نان می خواهم،می گویند آینده از آن توست. طلایی ترین برگ پاییز دیشب به پنجره اتاقم تلنگر زد ،دیر باز کردم و او بدون خداحافظی کوچید. نگاه منتظرم را در مسیرت می کارم واز چشمان پر آبم جویی روان می دارم،باشد که بوی عطر گلها فضا را بیاراید. اشکها خط می زنند سیاه مشقم را و تو می خندی به باور من. چقدر نگفتم و چقدر نگفته دارم .و اکنون بر کوهی از نا گفته ها آوارم. داد از گفته های من و بیداد از نشنیده های تو ...
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 و ساعت 22:18 |
دو شاگرد پانزده ساله ی دبیرستان نزد معلم خود آمده و پرسیدند : - استاد اصولا منطق چیست ؟ معلم کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟ هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه ! معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟ حالا پسرها می گویند : تمیزه ! معلم جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید : خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟ یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه ! معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟ بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو ! معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد! شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق ! و از دیدگاه هر کس متفاوت است.
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 و ساعت 13:25 |
تا حالا دقت کردید که توی مراسم عرفانی و روحانی و جاهای مقدس چرا شمع روشن میکنن؟ تا حالا به این فک کردید که چرا روی کیک تولد شمع میذارن و لحظه فوت کردن شمع میگن آرزو کن؟ به نظرتون این کار بی دلیل انجام میشه؟ راز شمع چیه؟ جواب این سوال ها رو اگه بخوایم پیدا کنیم به یه نکته اول باید اشاره کنیم: عالم خلقت اگه تجزیه بشه به چهار عنصر می رسیم:آب...آتش...باد...خاک. .. و در دل این چهار عنصر شعور الهی وجود داره. .. اگه موقع دعا کردن جایی باشیم که این چهار عنصر وجود داشته باشن استجابت دعا به شدت اتفاق میفته. .. شمعی که می سوزه این چهار عنصر رو با هم داره: موم شمع:خاک.. . شعله شمع:آتش. .. دود شعله:باد.. . موم ذوب شده:آب. .. وقتی موقع دعا کردن به شمع در حال سوختن نگاه میکنی به شعور الهی متصل تر میشی و درحالت آلفای ذهنی قرار می گیری...حالتی که در اون به شعور الهی و خدای درونت وصل میشی.. . و دعا به راحتی به عالم بالا میره و به استجابت میرسه اگه با قوانین خیر هماهنگ باشه.. . راز شمع اینه.. . برای همین در محراب ها و مکان های مقدس برای دعا کردن شمع روشن میکنن و روی کیک تولد شمع میذارن و لحظه فوت کردنش میگن آرزو کن! یه پیشنهاد: برای دعا کردنتون یه جای کوچیک توی اتاقتون درست کنید شبیه محراب عبادت...شمع بدارید و هر چیز دیگه ای که بهتون انرژی مثبت میده...مثلا قرآن...گل...آب...یا عکس اونی که دوستش دارید...وقتی می خواید دعا کنید...بیاید کنار محرابتون...شمع رو روشن کنید و رو به روش بشینید...چند دقیقه به سوختنش نگاه کنید با تمام وجود...بعدش چشماتون رو ببندید دعای خودتون رو بگید و اون رو توی ذهنتون تصور کنید و با خدای خودتون حرف بزنید...بعدش چشماتون رو باز کنید و دوباره به شمع نگاه کنید تا چند دقیقه .
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در سه شنبه بیستم دی 1390 و ساعت 22:3 |
دقت کردین ما ایرانیا وقتی بچه هستیم میگن بچه است، نمیفهمه وقتی نوجوان هستیم میگن نوجوانه ، نمیفهمه وقتی جوان هستیم میگن جوون و خامه، نمیفهمه وقتی بزرگ میشیم میگن داره پیر میشه، نمیفهمه وقتی هم پیر هستیم میگن پیره، حالیش نیست، نمیفهمه فقط وقتی میمیریم میان سر قبرمون و میگن عجب انسان فهمیده ای بود .
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در سه شنبه بیستم دی 1390 و ساعت 21:31 |
*دوست عزیز! کلاس، داشتنیه... گذاشتنی نیست! *تو کل دنیا مردم یاهو و گوگل رو واسه سرچ مطالب استفاده می کنن ایرانیام واسه اینکه ببینن اینترنتشون وصله یا نه!!! *اگه دیدی طرف مقابلت باهات راه نمیاد شک نکن خسته است... چون داره با یکی دیگه چهار نعل می تازه *ممکنه هر آدمی اشتباه کنه... ولی بعضی اشتباهات نمی تونه از هر آدمی سر بزنه *اینایی که تا در میزنن درو باز میکنن، هدفشون از در زدن چیه واقعا؟؟ *گاهی یک دوست کاری می کند که دلت بدجور برای دشمنت تنگ می شود... *چیزی لذت بخش تر از زدن بچه تخس و اعصاب خردکرن مهمون، دور از چش ننه باباش نیست *کار خوبتو هیشکی یادش نمی مونه اما کافیه یه اشتباه کنی تا یه عمر بهت میگن تو همون آدمی هستی که اون روز... *معمولا آدم ها رو... تا وقتی که کامل نشناختیمشون... دوستشون داریم. *خیلی سخته آدم مجبور باشه به حرف های کسی گوش بده که دلش میخواد با پشت دست محکم بکوبه تو دهنش. *هرچی بیشتر میگذره و علم پیشرفت می کنه کل مردم دنیا رویاهاشون به حقیقت می پیونده، ما جوک هامون تبدیل به واقیت میشه! سالها گذشت و کسی نفهمید... *آیا می دانید با حذف جمله «خب دیگه چه خبر» از زبان پارسی ارزش سهام مخابرات با کاهش 80 درصدی مواجه می شود؟ *همه اینا به کنار. مسکن از کجا می فهمه ما کجامون درد می کنه؟ *چرا همچنان رو بسته های پفک نمکی می نویسن: «جدید»...!!
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در یکشنبه یازدهم دی 1390 و ساعت 9:25 |
فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند. او در ادامه میگوید : آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است.كار را بر هیچ یك از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه كاری برای كاسبی وجود دارد ولی دوستی كه از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای كه از هم پاشید دیگر جمع نمیشود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد.
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در جمعه نهم دی 1390 و ساعت 18:17 |
1-    به خاطر داشته باش که عشقهای سترگ ودستاوردهای عظیم، به خطر کردنها و ریسکهای بزرگ محتاجاند. 
 
2-    وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.
 
3-    این سه میم را از همواره دنبال کن:
* محبت و احترام به خود را
* محبت به همگان را

* مسؤولیت
پذیری در برابر کارهایی که کردهای.
 
4-    به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه میجویی، گاه اقبالی بزرگ است.
 
5-    اگر میخواهی قواعد بازی را عوض کنی، نخست قواعد را فرابگیر.
 
6-    به خاطر یک مشاجرهی کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده.
 
7-    وقتی دانستی که خطایی مرتکب شدهای، گامهایی را پیاپی برای جبران آن خطا بردار.
 
8-    بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران.
 
9-    چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزشهای خود را بهسادگی در برابر آنها فرومگذار.
 
 
10-     به خاطر داشته باش که گاه سکوت بهترین پاسخ است.
 
11-     شرافتمندانه بزی؛ تا هرگاه بیشتر عمر کردی، با یادآوری زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی.
 
12-     زیرساخت زندگی شما، وجود جوی از محبت و عشق در محیط خانه و خانواده است.
 
13-     در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا میکنی و از او گله داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایههای قدیم نگیر.
 
14-     دانش خود را با دیگران در میان بگذار. این تنها راه جاودانگی است.
 
15-     با دنیا و زندگیِ زمینی بر سر مهر باش.
 
16-     سالی یک بار به جایی برو که تا کنون هرگز نرفتهای.
 
17-     بدان که بهترین ارتباط، آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد.
 
18-     وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه چیز را از دست دادهای که چنین موفقیتی را به دست آوردهای.
 
19-     در عشق و آشپزی، جسورانه دل را به دریا بزن.
.
.
 
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در چهارشنبه سی ام آذر 1390 و ساعت 0:43 |

خدا تنها کسی است که علی رغم دانستن، چشم می پوشد و در عین توانستن، در می گذرد و می بخشد. خدا تنها حاکم مقتدری است که هیچگاه در خانه اش را نمی بندد و هیچ کس را از خانه اش نمی راند. خدا تنها مالکی است که درخواست متقاضیان آزارش نمی دهد و اصرار و پافشاری خواهشگران، کلافه اش نمی کند. خدا تنها پادشاهی است که خلاقاتش نیاز به وقت قبلی ندارد. خدا تنها کسی است که برای همگان بهترین را می خواهد و از عهده ی تامینش هم برمی آید. خدا تنها متعهدی است که اگر امانت وجودت را به دستش بسپاری بهتر از خودت مراقبت و محافظتش می کند و بیشترین سود را نصیبت می سازد.

 

+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در شنبه بیست و ششم آذر 1390 و ساعت 13:48 |
گروه اينترنتي درهم | www.darhami.com
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در پنجشنبه هفدهم آذر 1390 و ساعت 22:21 |
خدايا، كمكم كن تا عميقا دريابم كه زندگي بيش از آنچه اغلب مي پندارند جدي است، و براي هيچ انساني استثنا قائل نمي گردد، همه ما براي آنچه مي خواهيم و در آرزوي آن هستيم بايد تلاش كنيم و شايستگي و لياقت به دست آوردن آن را داشته باشيم. خدايا، به من بياموز كه بدون شايستگي و لياقت داشتن چيزي، نخواهم كه تو آن را از آسمان برايم بفرستي. و در آخر ؛ خدايا، نعمت سكوت را بر من ارزاني دار ، تا در آن لحظاتي كه طنين زندگي روزمره در درونم آرام مي گيرد، نواي دلنشين و آرامش بخش حضور تو در روح و وجودم، مرا گرم و آرام سازد.
 
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در پنجشنبه هفدهم آذر 1390 و ساعت 22:15 |

گاهی تو زندگی لازمه یه کم وایسیم و به خودمون نگاه کنیم

به هیزم شکن ماهری کاری دریک تجارتخانه بزرگ چوب پیشنهاد شد و او قبول کرد . حقوق پیشنهادی و همه شرایط کار فوق العاده بود و به همین خاطر هیزم شکن عزمش رو جزم کرد که تمام تلاشش رو بکنه و کار رو به نحو احسن انجام بدهد.

کارفرما یه تبر بهش داد و بعد هم اونو به محل کارش برد.

روز اول ۱۵ تا درخت رو انداخت.

کارفرما برای کار خوبش ازش تشکر کرد و بهش گفت که همینطوری ادامه بده

… این تشویق باعث شد هیزم شکن تو کارش انگیزه بیشتری پیدا کنه

روز بعد هیزم شکن بیشتر تلاش کرد ولی این بار ۱۰ تا درخت رو انداخت

روز سوم حتی از روز دوم هم بیشتر سعی کرد ولی فقط ۷ تا درخت رو تونست قطع کنه

هر روز که میگذشت تعداد درختها کمتر میشد

با خودش گفت حتما دارم قدرتمو از دست میدم

رفت پیش کارفرما و بهش گفت که چی شده و اینکه چقدر ناراحته

کارفرما گفت: آخرین بار کی تبرتو تیز کردی؟

هیزم شکن گفت: تیز؟؟؟ وقت نداشتم تیزش کنم! سرم گرم قطع کردن درختا بود!!!

گاهی تو زندگی لازمه که یه کم وایسیم و نگاهی به خودمون و داشته هامون بندازیم.. چیزایی که داریم

همیشه کافی و کامل نیستن .

 

+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در چهارشنبه نهم آذر 1390 و ساعت 23:57 |


 

1. آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر

2. قبل از جواب دادن فکر کن

3. هیچکس را تمسخر مکن

4. نه به راست و نه به دروغ قسم مخور

5. خود برای خود، زن انتخاب کن

6. به ضرر و دشمنی کسی راضی مشو

7. تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما

8. کسی را فریب مده تا دردمند نشوی

9. از هرکس و هرچیز مطمئن مباش

10. فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی

11. بیگناه باش تا بیم نداشته باشی

12. سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی

13. با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی

14. راستگو باش تا استقامت داشته باشی

15. متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی

16. دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی

17. معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی

18. دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی

19. مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی

20. سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی

21. روح خود را به خشم و کین آلوده مساز

22. هرگز ترشرو و بدخو مباش

23. در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند

24. اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده

25. دورو و سخن چین مباش و نزدیک دروغگو منشین

26. چالاک باش تا هوشیار باشی

27. سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی

28. اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری

29. با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد

30. مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در شنبه بیست و یکم آبان 1390 و ساعت 13:41 |
بهار خاکستری 

رمان بهار خاکستری اثر زهره ابوقداره و پروین پورجوادی
ماجراي خريد کتاب از پشت ويترين يک مغازه آغاز مي¬شود. از نگاهش پيداست که عشقباز کتاب و کتابخواني است. چشمهايش برق مي¬زند. از روي کتاب¬هاي چند جلدي و چاق و چله¬ي قطور سريع مي گذرد.جاي شماتت نيست. نه وقت خواندنش را دارد، نه پول خريدنش. حالا با هر عنوان و چاپ و نويسنده¬اي که مي¬خواهد باشد. داستان خوان حرفه¬اي است، اما يک لا قبا است، زورش نمي¬رسد. بايد بگردد ميان لاغرها، حداکثر تا دويست صفحه¬اي¬ها..... کتابي خوب پيدا کند.....آنوقت تکليف جيبش را با غرور و ضربان قلب يکسره کند. کرايه برگشت به خانه را در جيب ديگري مي¬گذارد. چند کتاب نشان مي¬کند... وارد مغازه مي¬شود. ثروتمندان کتاب-خوان نيستند، چراغ معرکه، را طبقه¬ي عاشق و کم پول روشن نگاه مي¬دارند. اما بقول حافظ شاهدان در جلوه و اهل کتاب و قلم از نويسنده و شاعر بگير تا خواننده، هميشه شرمسار کيسه-اند. بهار خاکستري چشمک مي¬زند کتاب را بر مي¬دارد و نگاهي به صفحات آن مي¬اندازد. موضوع بکر است، مي¬رود سراغ قيمت.... اصلا گران نيست. طرح روي جلد خوب و مناسب است. يکدفعه دو صداي مهربان با هم سلام مي¬کنند، چه تصادفي نويسندگان کتاب، خانم ابوقداره و خانم پورجوادي هستند، با هيجان سلام آن¬ها را پاسخ مي¬گويد و چاپ کتاب را تبريک . کتاب را از دستش مي¬¬گيرند و با بزرگواري تمام، بالاي صفحه اول با مهر تقد يمش مي¬کنند؛ فروشنده پول نمي¬گيرد، مي¬گويد حساب شده! با شرم خداحافظي مي¬کند. چند ساعت بعد کتاب يکي از اعضاي خانه است. روي زانوانش لميده و خودش غرق در بهاري خاکستري. گوشش بيکاره¬اي بيش نيست. هر ورق صفحه بعد را مي¬طلبد. موج در موج غم است که به ساحل سينه¬اش مي¬کوبد. صداي اهل خانه درآمده – مگر در اين کتاب چه نوشته که گرسنگي و خواب و استراحت را از يادت برده؟ حرف¬ها را مي¬گيرد... اما نمي¬شنود... کلمه¬ها آمده¬اند... پشت پرده گوش صف کشيده¬اند. رخصت دهنده سخت گرفتار است و لاي کتاب پرسه مي¬زند... تمام اختيارات افتاده به دست يک جفت چشم... خيال ندارد تا آخر داستان حرفي بشنود يا فرماني براي زمين گذاشتن کتاب صادر کند.... ساعتي بعد چشم¬ها را مي¬مالد....مي¬گويد قهرمان داستان از آن غصه¬دارهاست و نويسندگان سنگ صبور، قدم به قدم بار حسرتش را بدوش مي¬کشند. عليرغم اينکه همه مي-خواهند، اين درد، سَربه مُهر بماند و بي درمان آن¬ها فرياد سر مي¬دهند، اين يک درد است نه سرشکستگي. اين بدنامي نيست، يک ناهنجاري جنسيتي است که بهروزها و بهارها، مظلومانه گرفتارش شده¬اند. شايد بقول عوام نصيب و قسمت است، هرچه هست درد ناگفته¬اي است که همت پاکان را بر آن داشت تا اين فرياد در گلو خفته¬ را رها سازند. تا خواننده همدردي کند و لب به اعتراف بگشايد: - چه دردناک است مجهول ماندن( من گنُگ خواب ديده و عالم تمام کر) از زبان کتاب بشنويد: (( پدرسوخته خجالت نمي¬کشي، مثل زن¬ها ماتيک مي¬زني. از چشم¬هاي پدر آتش مي¬باريد. سيلي د ست¬هاي سنگين ¬اش، ميخورد به سر و صورتم صفحه 17))؛ نويسنده، هم درد را فرياد مي¬زند، هم رازگشايي مي¬کند و هم شانه¬اش تکيه¬گاه مطمئني براي قهرمان خسته کتاب است. ((تو عمل سختي در پيش داري، ترسيده بودم، دهانم تلخ و خشک بود، هرچه نزد يک تر مي¬شدم؛ حقيقت ماجرا روشن¬تر مي¬شد صفحه 121))؛ منشي گفت پس مي¬خواي بهار بشي؟ سرتکان دادم، مي¬خواستم بگويم تا پيش از اين همه¬ي عمرم پائيز بود و زمستان. ((به صندلي تکيه دادم، بله بهار در راه بود صفحه 118)). همسايه¬ها، مردم کوچه و خيابان، زن جواني را مي¬بينند که هر روزمي آيد وتوي ايستگاه اتوبوس مي ايستد نمي دانم اگر مي دانستند که اين زن روزي مرد بوده يا لا اقل در لباس مردانه آنطور ساده و عادي از کنارم مي¬گذشتند صفحه 161))... همون پسرِه بامداد چند روزه ازش بي¬خبرم. ابروها را داد بالا و گفت يعني داره غروب مي¬کنه. بغض پيچيد توي گلويم، نمي¬دونم، بار آخري که ديدمش خيلي پکر بود. ما بدبختيم. دلم مي¬سوزه، هم براي اون، هم براي خودم. فکر مي-کرديم، عمل که کرديم دنيا عوض مي¬شه، آدما عوض مي¬شن ولي نشد؟!! صفحه 165))آيا اين تلاش پس از تحمل آن همه درد و رنج به بن بست مي¬رسد؟ آيا جامعه بر اين عقيده خواهد ماند که اين درد نيست بلکه يک هوسراني زشت و منحرف است؟ با کوششي که آغاز گرديده، بهار خاکستري بسيار موفق بوده است. فصل آخر با نام فصل بي¬نام اميد دهنده و شاد کتاب را به پايان مي¬برد. (دروازه قرآنِ رويايي در ميان اشعه¬هاي صبحگاهي خورشيد پيدا شد- شايد در ميان گل¬هاي اطلسي حافظيه يا بنفشه¬هاي سعديه و گل¬هاي کاغذي کوچه باغ¬هاي شيراز، عشقي گم شده را بيابم، از آن دست که در ديوان حافظ آمده، ازلي، ناب و دست نيافتني، صفه166 )) براي نويسندگان خوب کتاب¬ بهارخاکستري سرکارخانم ابوقداره و سرکارخانم پورجوادي، آرزوي سلامت و موفقيت روزافزون دارم، تجديد جاپ کتاب را تبريک مي¬گويم. درپايان، تقديم قطعه شعري از خودم را بي مناسبت نديدم: اثري نيست ز من / باز هم گم شده¬ام / تو مرا يادت هست؟ / چهره¬اي مهتابي؟ / دل رسوا و سري سودايي؟ / اگر يافتي¬ام / از آن چشم سياه برحذر دار مرا / باز در تو گم خواهم شد

+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در سه شنبه هفدهم آبان 1390 و ساعت 15:18 |

روزی مرد جوانی نزد شری راما کریشنا رفت و گفت: میخواهم خدا را همین الآن ببینم!!!
کریشنا گفت : قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بروی و خود را شستشو بدهی.
او آن مرد را به کنار رودخانه گنگ برد و گفت: بسیار خوب حالا برو توی آب.
هنگامی که جوان در آب فرو رفت، کریشنا او را به زیر آب نگه داشت.
عکسالعمل فوری مرد این بود که برای بدست آوردن هوا مبارزه کند.
وقتی کریشنا متوجه شد که آن شخص دیگر بیشتر از این نمیتواند در زیر آب بماند به او اجازه داد از آب خارج شود.

در حالی که آن مرد جوان در کنار رودخانه بریده بریده نفس میکشید، کریشنا از او پرسید: وقتی در زیر آب بودی به چه فکر میکردی؟ آیا به پول، زن، بچه یا اسم و مقام و حرفه؟!!

مرد پاسخ داد: نه به تنها چیزی که فکر میکردم هوا بود.
کریشنا گفت: درست است.
حالا هر وقت قادر بودی به خدا هم به همان طریق فکر کنی فوری او را خواهی دید.

+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در دوشنبه شانزدهم آبان 1390 و ساعت 13:40 |
http://www.ruudpeters.com/Galleries/Gallery10%20Various%20kind%20of%20stuff/images/scarecrow.jpg


حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه است


در میان مزرعه های طلایی گندم

مترسکی با لبهایی خندان ایستاده است

لباسش نه وصله دار است و نه مغزش پوشالی

مترسک  خائن با کلاغ ها طرح دوستی ریخته است

خوشه های طلایی گندم در آتش دو رویی نگهبان خویش می سوزند

فصل دروی گندم ها و حاصلش نانی که به سفره من و تو می آید

تکه نانی خشک در دست کودکی بی پرواست

کودک درد گندم ها را می فهمد

مترسک را به دار می آویزد

صدای نحس کلاغها به گوش می رسد

کلاغ ها به سوی مزرعه ای دیگر می روند و بر سادگی مترسک قاه قاه می خندند

اینگ خوشه های گندم با پرچم سفیدی که نماد صلح است

طلایی تر به چشم می آیند

فصل دروی  گندم ها و تکه نانی که طعم آزادی می دهد !

+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در شنبه چهاردهم آبان 1390 و ساعت 18:57 |
گفتند لگد به بختت نزن

گفتم چشم.

حالا سالهاست که بخت به من لگد می زند.


مادر بزرگ :بلند شو  بلند شو نمازت قضا می شود.

میگویم خدا شما را بجای من محاکمه نمی کند.

میگوید بلند شو تا نزدم تو کمرت.                        

 ومن نیت می کنم دو رکعت نماز قربتآ مادر بزرگ.   زهره ابوقداره

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در شنبه هفتم آبان 1390 و ساعت 0:5 |
صدفي به صدف ديگري گفت :
درد عظيمي در درون دارم . سنگين و گرد است و آزارم مي دهد .

صدف ديگر با غرور گفت :
شکر که من دردي ندارم . من چه از درون و چه از بيرون سالم هستم .

در همان لحظه خرچنگي که از کنارشان مي گذشت گفت و گوي آن دو صدف را شنيد و به آن صدفي که ادعاي سلامتي مي کرد گفت :
بله سالم و سرحالي اما ,
" حاصل درد رفيقمان مرواريدي بسيار زيباست."
  •  
+ نوشته شده توسط زهره ابوقداره در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 و ساعت 21:40 |